الان که دارم مینویسم حالم یه ذره بهتره ...راستش رو بخواین امروز ماهی قرمز کوچولوم که چهارسال بود داشتمش  به دست یه بنده خدای کوچولویی مرد.....خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم خیلی......... راستش این ماهی دیگه جزئی از وجود من شده بود خیلی خیلی دوستش داشتم جلوی خودمو گرفتمو نذاشتم اشکم روی گونه هام جاری بشه....فرض کنید یه موجودی رو چهار سال مثل جونتون ازش مراقبت کنین وقتی میرین مسافرت وازش دور میشین نگرانش باشین ووقتی تلویزیون میبینید یا درس میخونید لحظه هاتون رو درکنار اون سپری کنید  تو سرما نزارین سردش بشه وتو گرما نزارین گرمش بشه اینکه چوری اینکارارو میکردم بماند.....بعد یه دفعه بفهمید که بخاطر شیطنت یه بچه میمیره....اون بچه خواهر زادمه یه دفعه دیگه هم یه ماهی رو اونقدر فشار داده بود که مرده بود......هنوزم ناراحتم هنوزم مرگ ماهیمو نمیتونم باور کنم وهنوزم دوستش دارم....دوست دارم گریه کنم تا شاید خالی بشم تا شاید ........  ولی اگه گریه کنم همه سرزنشم میکنن  خصوصا مادرم شایدم مسخرم کننو بگن طرف چرا اینکارارو میکنه به خاطر یه ماهی........نمیدونم نمیدونم چی بگم فط پراز یه حس گنگم ...حسی که یک دفعه قبلا هم حسش کرده بودم شنبه هم تولدمه........

برام دعا کنید